۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

جالبه، نه؟

احتمالا اگر کلمه‌ی نمی‌دونم رو از من بگیرن، دیگه نمی‌تونم جمله‌هام رو شروع کنم. یا می‌دونی رو! همین الان موقع تایپ کردن متنم داشتم دوباره می‌نوشتمش. یادمه که پنج شش سال پپیش، یه بار راجع بهش نوشتم. که چطور پنج شش تا از پستام پشت سر هم با می‌دونی شروع می‌شن، انگار منتظر باشم که بالاخره یکی بدونه.

+که رفتارهای به این کوچیکی تا ابد دنبالتن.

۲ ۰ ۱ دیدگاه

می‌دونم

نمی‌دونم عزیز من، فکر نمی‌کنم آدم تنهایی باشم. آدم‌هایی که دوستشون داشته باشم به حد کفایت، و آدم‌هایی که دوستم داشته باشم به میزان نیاز دارم.

کم پیش میاد، ولی این بار مشکل آدم‌ها نیستن، نمی‌دونم مشکل جغرافیاست، سرنوشته، عقده‌ست یا عقاید. هر چی که هست، من دلم برای آدمام تنگ شده.

دلم برای تو تنگ شده.

+که شاید به نظرت تکراری باشه، شاید هم بی‌ربط. ولی بیا فوریه صدات کنم، ها؟ بامزه می‌شه. فوریه فرایدی.

۴ ۰ ۰ دیدگاه

پرسیده بود

+که اگه الان بمیرید حسرتتون چیه؟

تو حسرت منی.

۵ ۰ ۲ دیدگاه

نمی‌فهمی

با این وضعیت، مدت زمان زیادی طول نمی‌کشه که عقلم رو از دست بدم. برای چیزهایی احساس گناه می‌کنم که تقصیر من نیستن. در مقابل، برای چیزهایی که کاملا مسئولشونم دل نمی‌سوزونم. 

ازت متنفرم. 

اگر نمی‌تونستم درکت کنم راحت‌تر ازت متنفرم می‌موندم.

نخند، خنده نداره. نمی‌شنوی؟ اون منم که می‌میرم.

+که دارم غرق می‌شم؟

۶ ۰ ۰ دیدگاه

نحس نیست؟

دو ساله که خیلی به مرگ فکر می‌کنم.

فکر می‌کردم بعد از مردن دو تا از نزدیکانم، اگر بشه اسمشون رو نزدیک گذاشت، ازش بترسم. درست فکر می‌کردم، ازش می‌ترسم، ولی بیشتر از ترسیدن، انتظارش رو می‌کشم. هر تماس تلفنی، هر در زدنی، کوچکترین صدای بلندی. انگار همه‌ش منتظرشم. 

قبلا چجوری پستا رو تموم می‌کردم؟ یادم نیست. فکر کن یه پایان عالی برای این دو خط نوشتم.

پ.ن: که اولین پست رو با مرگ شروع کردم؟

۵ ۱ ۴ دیدگاه